در انتظاربینایی،
در انتظاردیدن،
کور شدن!
خسته از زندگی، خسته از نرسیدن ها و نشدن ها،
بارها و بارها
به زندگی اعتماد کردم، چرا که من موجودی زمینی هستم!
ای کاش می توانستم نباشم، نبینم و نفهمم.
احساس تهی بودن از درون!
احساس ترس و تنهایی عظیم!
از ورا، خودم را نظاره می کنم، تهی تر می یابم!
هنوز مجبورم که لبخندی بر لبان داشته باشم،
هنوز می خندم اما در درون می گریم!
حیرت زده و هراسان،
درونم را جستجو می کنم،
اما برای این مو قعیت درد ناک، راه حلی نمی یابم!
و این چندمین بار است که زندگی به من خیانت کرده است.
با تمام خیانت ها و مسوولیت های واگذاری اش ، عاشقش هستم
چنان که قدما گویند: عاشق، چشم عقلش کور است!
به قول خواننده بزرگی که خواندنش خاطرات زیادی را برایم تداعی می کند،
من در حال سقوطم.
چقدر دیگر تا به زمین بر خورد کردنم باقی است؟!
به پایانم نزدیک می شوم.
لذت ها مرا احاطه کرده اند،
دست نوازش بر سرم می کشند، مرا می بوسند،
اما هیچ یک را نمی بینم،
بله من نابینا شده ام، کور شده ام ، در انتظار بینایی!
اکنون همه جا تاریکی است و من معلق در فضا .
می دانم که به زودی خواهم رفت!
عبور سریع خاطرات از تولد تا پلک های بسته و خسته،
احساس راحتی و نظاره از بالا،
مرگ!
دو روز زندگانی و مرا چه به شکستن؟
پس هنوز خودم را به شادمانی می زنم.
ان قدر با شادمانی
به هم می زنیم که من، شادمانی و او، من می شود
و نوزادی متولد می شود.
آن سراسر دیوانگی است،
آن وجد است،
آن جنون است،
آن عشق به زندگی است!
دیوانه وار دیوانه ی زندگی می شوم
ویک سره برایش اشک می ریزم!
آه که دیوانه ام!
و آن گاه بود که زندگی زیبا شد و من بی نهایت خندیدم!

|
+| نوشته شده توسط
روژانادل در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
|