تبليغاتX
پنجمین عنصر - عروسک کوچیک من
آب،خاک،باد،آتش و اینک عشق
 عروسک کوچیک من

عروسک کوچیک من
یه شب دلش گرفته بود
روسری گل گلی شو
دیو سیا دزدیده بود

از سایه ها می ترسید
پنجره هارو بسته بود
سرش روی زانوهاش
یه گوشه ای نشسته بود

داش با خودش فکر می کرد
الان درست پشت در،
یه قد بلند رعنا
یه شازده یه گل پسر!

داش با خودش فکر می کرد
گوشواره های طلا،
ماتیک سرخ و براق،
محشر می شم خدایا!

دلش می خواس خورشیده
خونه ی سایه ها شه
دلش می خواس نازترین
عروسک خداشه

اما غم و غصه هاش
رویاشو داغون می کرد
موهاش می ریخت رو گونش
اشکاشو پنهون می کرد

آخه یه دونه آینه ش
یه تیکه ی تاریک داشت
قشنگ ترین پیرهنش
یه وصله ی کوچیک داشت

گوشواره هاش منجوقی
طلا و ز یور نداشت
تو قلک سفالیش
چند سکه بیشتر نداشت

عروسک کوچیک من
یه شب دلش گرفته بو د
این که خیلی بی کسه
هنوز یادش نرفته بود


وقتی که بی پناهی
زمستونا بی رحمن
حرف عروسکارو
آدما کی می فهمن؟

عروسک من الان
خبر ندارم کجاست
شاید رو آسمونها
شاید توی قصه هاست
شاید خونش تو دل
این کوچه پس کوچه هاست
شایدم همسایه ی
دیوار به دیوار ماست!

شاید الان یه گوشه
تو تاریکی نشسته
قلک چندساله شو
بالاخره شکسته


سکه صد ریالی
خرج امشب و فردا
اسکناس پونصدی
واسه روز مبادا
واسه روز مبادا
واسه روز...............

  

                                                                            عادل زمستان ۸۳

 

لحظه تحویل سال نو برا من برا روژان برا خودتون برا همه دعا کنیدو...عروسکارو فراموش نکنین

.

.

.

شاد باشین و عاشق

|+| نوشته شده توسط روژانادل در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  |
 
 
بالا