تبليغاتX
پنجمین عنصر - سازش
آب،خاک،باد،آتش و اینک عشق
 سازش

روزهايت هميشه آفتابي نيست

ودريايت هميشه آرام نيست

پس خدايا بر من قدرتي ارزاني دار

تا بپذيرم آنچه را كه هست

تا بپذيرم آنچه را كه هستم

من كه نه فقط آسمان آبي ات،

بلكه رعد وبرقهايت را نيز دوست دارم.

منكه نه فقط بهار سرسبزت،

بلكه پاييز برگ ريزت را نيز دوست دارم.

.

.

.

نمي دونم تا حالا چقدر زندگي انسانهايي رو كه در تاريخ به اسطوره تبديل شدن رو موي شكافانه و دقيق مورد ارزيابي قرار دادين.اين انسانها نه نابغه اند نه قدرت مافوق انساني دارند بلكه تنها تفاوت وامتيازشان نسبت به ما شناخت ونگرش واقع بينانه و ارزيابي درست از شرايط وداشته ها ونداشته هاي خودشونه.در يك كلام قدرت مافوق انساني اين افراد در اينه كه پذيرفته اند آنچه را كه هستند .

در مواجهه با مشكلات پيرامونمان انسانها رفتارهاي مختلفي از خودشون نشون مي دن. بعضي ها كاملا نرم شده و اميد ومقاومت خودشون رو از دست مي دن.بعضي ها تبديل به موجود سخت تر و مقاوم تري مي شن ودسته اي ديگر نه تنها ماهيت خودشون رو از دست نمي دن بلكه محيط اطراف رو هم قابل تحمل تر مي كنند و ماهيت تازه اي بهش ميدن.

انسانهايي كه به عنوان نابغه ازشون ياد ميشه جزو همين دسته اند.اينها صحنه زيباي زندگي رو به جبهه نبرد تبديل نمي كنندبلكه به نوعي با اون كنار ميان و آنچه را كه دارن وندارن قبول مي كنن.

« دختري براي گلايه از وضع زندگي و به خاطر اينكه ديگه اميدي براش باقي نمونده بود نزد يك پير فرزانه رفت.آن مرد فرهيخته سه ظرف را پر از آب كرد و روي شعله هاي آتش گذاشت و بعد در يكي هويج و در ديگري يك تخم مرغ و در سومي قهوه ريخت.بعد از اينكه آب هر سه ظرف كاملا جوشيد به دختر گفت:

ببين كه در مواجهه با آب گرم هويج سفت وسخت به چيزي نرم و بي مقاومت تبديل شد در حالي كه در همان شرايط تخم مرغ شكننده سفت تر شد ولي آب را نتوانست تغيير دهد ولي قهوه نه تنها همچنان قهوه ماند آب را هم به چيز بهتري تبدبل كرد.پس از اين به بعد سعي كن در رويارويي با مشكلات مثل قهوه رفتار كني و بدون آنكه سفت و نرم شوي با محيط پيرامونت سازش كني.»

 

               

 

مي دونم اينجوري صحبت كردن و اينجوري سهل گرفتن مسائل و صحبت از رضايت از زندگي در اين چند جمله گاها رنگ شعار گونه به خودش مي گيره.ولي هستند كساني كه واقعا اينگونه زيسته اندو به موفقيت رسيده اند .چيزي كه همه ما امكان رسيدن به اون درجه رو داريم.

مورد ديگه اي كه ما اكثرا فراموشش مي كنيم اينه كه فكر مي كنيم وضعيت ما دردناك تر ووخيم تر ازهمه هست درحالي كه خودمون هم خوب مي دونيم كه اوضاع مي تونست بد تر از اين هم باشه كه نشده.

وقتي به اوج موفقيت مي رسيم هيچ به فكرمون نمي رسه كه هر كس ديگه اي مي تونست در اون لحظه جاي ما باشه.ولي وقتي زندگي اندكي خشونت به خرج مي ده با تمام وجود فرياد مي كشيم كه خدايا چرا من؟

« آرتور اشي (Arthur Ashe) قهرمان افسانه‌اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده‌اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد.
او از سراسر دنيا نامه‌هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: «چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناکي انتخاب کرد؟‌

 

 

 

                                          

 

  آرتور در پاسخش نوشت:
 در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي‌کنند.
5
ميليون نفر ياد مي‌گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.
500
هزار نفر تنيس را در سطح حرفه‌اي ياد مي‌گيرند.
50
هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند.
5
هزار نفر سرشناس مي شوند.
50
نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي‌کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي‌رسند و دو نفر به فينال ...
 و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟
 و امروز هم که از اين بيماري رنج مي‌کشم، نيز نمي‌گويم خدايا چرا من؟

 

(عکس اول از دوست خوبم امین نظری.آدرس وبلاگش روی عکس هست.یه سر بهش بزنین عکسای زیبایی داره) 

 

|+| نوشته شده توسط روژانادل در پنجشنبه نهم اسفند 1386  |
 
 
بالا