تبليغاتX
پنجمین عنصر - ستاره جان
آب،خاک،باد،آتش و اینک عشق
 ستاره جان

 

فکر می کنم عصر یک چهارشنبه ی پاییزی بود

لبهایت را سرخ کردی

روسری ات را سرت کردی

عطر همیشگی ات

و در را پشت سرت بستی

انگار صدایم را نشنیدی

که پشت سرت دویدم و گفتم

عروسکهایت جا مانده اند ستاره جان

ولی افسوس که برای ماندن نیامده بودی

آمده بودی عروسک بازی

شاید دلت بخواهد که بدانی

روژان خانم معلم خوبی شده است

مثل خودت

روژین خانمی شده است برای خودش

مثل خودت

و مسعود هم که دیگر مرد خانه است

هرچه باشد پسر توست

.

.

.

بگذریم

امروز مرد و مردانه آمدم

تا ببینم اگر هوای بارانی عصر چهارشنبه فرصت تنفس به من بدهد

بگویم سلام

ولی تا اسمت در فضا می پیچد

کار من از بغض مردانه به هق هق کودکانه می کشد

.

.

ستاره جان سلام

دل من که هیچ

دل قاشق و چنگالهای آشپزخانه هم برایت تنگ شده است

و دیگر چه بگویم

از دنیای عروسکهای دلتنگ

از دنیای عروسکهای عاشق

.

.

.

اگر این روزهای آخر اسفند

این شب عیدی

هوس عروسک بازی کردی

برگرد

می دانم که می شنوی هرچه می گویم

و می بینی هر سه عروسک ات را

برگرد ستاره جان

عروسکهایت جامانده اند


پ.ن:

به مناسبت دومین عیدی که ستاره (مادر روژان) در جمعمون نیست.

 

|+| نوشته شده توسط روژانادل در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 
 
بالا