و من حتی آن روز را هم به خاطر دارم
لحظه ای که مادرم از تنها زایشگاه این شهر کوچک بیرون می آید
در حالی که مرا سخت در آغوش گرفته است
ماه اسفند است و من
قبل از اینکه با هر جنبنده ای آشنا شوم
به مادرم سلام کردم.
به مادرم و به دانه های همیشه معصوم برف.
نخستین دیدار من با زندگی اینگونه آغاز شد که گفتم.
این گوشه ای از حقیقت است و حقیقت تنها چیزیست که آرامبخش قلب همیشه کودک من است.
من آن روز را خوب به خاطر دارم و در این اندیشه ام که آیا روز مرگم را هم به این روشنی به یاد خواهم آورد یا نه؟روزی که با دانه های همیشه معصوم برف خداحافظی خواهم کرد و با دستان مرگ به سفر نامعلوم دیگری خواهم رفت.مرگی که مثل نسیم تابستانی از راه فرا خواهد رسید و شکوفه های گیلاس مرا به میوه های شیرین مبدل خواهد نمود.
امروز در چشمان نوزاد کوچکی خیره شدم و در گوشش آرام گفتم:روز تولدت را به یاد بسپار.روزی که حقیقت بیش از همه روزهای عمرت سبز است.امروز را خوب به خاطر بسپار قبل از اینکه به یک پادری کوچک تبدیل شوی در دنیای چکمه های کثیف.
حرفهای زیادی برای گفتن داشتم ولی گویا کودکی مرا باور نداشت و در نگاهی توهین آمیز مرا آدم بزرگ خطاب می کرد.چاره ای نبود باید قبول می کردم که بزرگتر از آنی هستم که بتواند به من اعتماد کند.
حرفهایی هست که جرات نوشتنشان را حتی درپنهانی ترین صفحات دفتر خاطراتمان نداریم.و من همیشه پرم از این حرفها.
نمی دانم چرا مرا هراسی از مرگ نیست.از اینکه مرده ها هرگز نمی فهمند مرده اند خوشحالم ولی از اینکه زنده ها هرگز نمی دانند که زنده اند تن کودکیم می لرزد.صادقانه بگویم از زنده ها بیشتر می ترسم تا از مرده ها.
مادرم می گوید بعضی ها بعد ازمردن مشهور می شوند و به من نگاه می کند و من چون ارزشی در شهرت نمی بینم دلیلی برای مردن نمی بینم.در هر صورت زنده بودن بهتر است.حداقل به خاطر بوی نان و عطر شکوفه های گیلاس زنده بودن بهتر است.
کسانی که می گویند دوست نخواهم داشت هنوز شانس متولد شدن نصیبشان نشده است.در تمام سیصد و چند روز سال این تنها شانسیست که خانه ها را یک به یک می گردد.چنانکه در یکی از سپیده دم های طوسی اسفند ماه در خانه مرا زد و من گفتم دوست می دارم و متولد شدم.آنقدر متولد شدم که کبوتر ها با دیدنم همدیگر را بوسیدند.
اکنون شب تولد من است .برف به صورت غزلهای عاشقانه ای می بارد و بی درنگ آب می شود.فردا دوباره متولد خواهم شد و چیزی زیبا تر از این در طبیعت وجود ندارد.چرا که همین زندگی روزمره زیباست.با این شرط که هرگزساده ترین بهانه های زنده بودن و دوست داشتن را از یاد نبریم.
پ.ن۱:
جهان برای کسانیکه می اندیشند کمدی
و برای کسانی که احساس می کنند تراژدیست.
انسان عاقل نه می اندیشد و نه احساس می کند.
انسان عاقل زندگی می کند.
زندگی می کند بدون آنکه جزئی از زندگی باشد
چونان نیلوفری بر آب.زندگی در آب و بدون تماس با آب.
پ.ن ۲:
میان زمین و آسمان پلی هست و ما ازجنس خاک و آسمانیم.از جنس خدا و نی لبکهای بازیگوش.
و هنگامی که فرصت تولد را ازما گرفتند نی لبکها خاموش می شوند و خواب جیرجیرکها فرا می رسد.
پ.ن۳:
تولد خودم مبارک.
|
+| نوشته شده توسط
روژانادل در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
|